خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
تارا
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٧
خرداد ۸٧
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
لینک دوستان
Rebecca
عاشقتم زندگی
شعرواره
باران شبانه
فشن کوچولو
ariyanaz
تلگرافخانه
Staying Song
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
مای پردیس
تالارهاي گفتگو
طراحی وب لاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
الان رفته بودم تاریخ تاسیس این وبلاگ و نگاه میکردم دیدم زده 30 خرداد 1385 . با اینکه عملا هیچ فعالیتی اینجا نداشتم اما دیدن اینجا منو یاد بهترین سال زندگیم مینداره! یک سال به یاد ماندنی تو انگلیس! روزهای خوش درس خوندن که شاید اون موقع خوب قدرش و ندونستم با شب نشنیاش با یه سری از آدمهایی که از ته دلم دوسشون دارم!
و فکر به این موضوع که همیشه آدم چیزهایی که به نظرش غیر ممکن میاد شاید یه روزی اتفاق بیفته! مثل ازدواج من و کامیار که اون موقع اگه یه نفر به من میگفت این اتفاق قراره بیفته من میگفتم اگر بمی رم هم حاضر نیستم حتی یک لحظه هم چشمم به چشمش بی افته و حالا ..............!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۸/٢٩ - تارا
از خودم نا امید شدم.
الانک فکر میکنم ای کاش چند تا برنامه کامبیوتری مربوط به رشتم بیشتر بلد بودم ! اینقدر درس بخون و کار بکن بعد که می خوای رزومه بنویسی بهت بگن فقط ms office و SPSS بلدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی من اگه یه کاری تو رشته خودم دراین مملکت کفر بیدا کنم فکر کنم از خوشحالی ذوق مرگ بشم! از الان فکر دادن قسط خونه و باقی مخارج کلافم میکنه:((
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۸/٢٩ - تارا
از وقتی که یادم می آد با مامان زیاد یکه به دو میکردم. ولی از طرفی هم وابستگی شدیدی بهش داشتم تا جایی که تا ۶ سالگی مامانم باید دست منو تو خواب تا صبح میگرفت
اما الان یکه به دو هامون اونقدر زیاد شده که الان که مامان برگشته ایران یک احساس آرامشی میکنم که خدا میدونه از الان هم عذا گرفتم که چه جوری قراره ٣ تو ایران با مامان کنار بیآم
با همه این حرفا یه بغض بزرگی تو گلو هست که چرا رابطه منو مامانم اینقدر باید خراب بشه
چ
مدتهاست که هر روز فکر اینجا منو کلافه ام میکنه. دایما فکر میکنم که کاری رو شروع کردم و همینطوری ول کردم رفتم! ای کاش میشد دوباره بنوسم! هر کاری میکنم نمی تونم حتی یه جمله هم بنویسم :(
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۳/۱٤ - تارا
روز دوشنبه بود. کلاس تموم شده بوده دم در کلاس واستاده بودم وداشتم با بچه های کلاس در مورد اینکه فردا عیده یا نه صحبت میکردم. یک ثانیه چشمم به راه پله ها افتادش. وای خود خودش بود. خواهر کامیار. قلبم داشت مییومد تو دهنم. یک ثانیه خشکم زد. تمام کاراشون مثل یه فیلم از جلوی چشمم گذشت تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که بپرم تو کلاس. چندتا نفس کشیدم و واستادم که مطمئن بشم اون رفته. ولی برگشت و از جلوی من رد شد. بدون اینکه من ببینه. منم مثل دزد و پلیس بازیها :(( خودم از در کلاس انداختم بیرون و رفتم که سوار ماشینم بشم. فقط یک ثانیه برگشتم و پشتم نگاه کردم دیدم که پشتم واستاده. دیگه کاری نمی شد کرد. واستادم اومد جلو. گفت سلام تارا جون خویی خانوم؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود.
منم که داشتم از عصبانیت منفجر میشدم. وجودم پر بود از نفرت. خیلی سعی کردم که هیچی نگم و معمولی رفتار کنم اما بگشتم بهش گفتم God knows
تو دلم گفتم ای خر دیونه گند زدی به همه چیز جلوی دهنت و یه دقیقه میگرفتی مگه می مردی؟؟؟؟
باهاش خداحافظی کردم و سوار ماشینم شدم..........................
البته این داستان ادامه داره کی تموم میشه خدا داند!!!!!!!!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۸/٦ - تارا
من از روزی که بر گشتم ایران فکر کنم مجموعا ۱ ساعت هم پای کامپیوتر نشستم. چشم نخورم درجه فعالیت بالاست. رفتم اسم و دو تا کلاس نوشتم از جمله خود شناسی و تجزیه تحلیل آماری. خود شناسی رو به اصرار کامیار رفتم هر چند که هیچ دل خوشی از این کلاسا ندارم. به نظرم یه م.ج الان مد شده بعدشم به آدم یه غرور الکی میده که حالا من دیه ال هستم و بل. ولی نمی دونم چرا خام شدم. البته خودم هم تنم می خارید که ببینم چه خبره اونجا و نکنه حلوایی خیرات می شه و من از قافله عقب بیفتم.
کلاس دوم رو هم به این دلیل رفتم که اگه یه زمانی خواستم محقق بشم چهار ستون معلوماتم قرص و محکم باشه.
از همون هفته دوم هم می رم سر کار که دیگه رمقی برام نمیزاه. هزار تا حرف دارم. صد اتفاق افتاده ولی هنوز وقت نکردم که بنویسم.
راستی نظر شما در مورد کلاسهای خود شناسی چیه؟
حالا بعدا چشمه هایی رو که از این کلاسها دیدم می نویسم که بگم چرا زیاد موافقش نیستم
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٧/٢٢ - تارا
واييييي خداي من. فقط مي مخوام الان داد بزنم. آخر سز فهميدم كه كاميار با كي دوست شده بوده وقتي كه ما بهم زده بوديم. با دوست دختر قبليش. با كي با كسي كه وقتي كه با من بهم زد دو سال پيش باهاش رفته بود دوست شده بود.
اصلا نفسم در نميومد. مثل يه كابوسه برام. باورم نميشه. ميدونم كه منو خيلي دوست داره. همه عالم و آدم هم مي دونن. مي دونم كه رفته به دختره گفته كه من نمي تونم به دوست دختر قبليم فكر نكنم. مي خوام بر گردم باهاش و مشكلات و حل كنم. مي خوام دباره باهاش شروع كنم.
هزار بار و هزار بار كاميار امروز به من اين و گفته. گفته كه اشتباه كرده. گفته كه آخه ما بهم زده بوديم و تارا من هر كاري كه كردم كه بر گردي تو بر نگشتي. آخه تارا تو بمن گفته بودي كه من برات مردم. و نمي خواهي كه از زير خاك دستم و در بيارم. آخه تارا من داغون بودم.
ولي آخه چرا اون دختره. آخه اين همه دختر تو اين دنيا بودن. چرا اوووننننن؟؟
كاميار: شرايط اين جوري شد. باور كن از روز اول بهش گفته بودم يه دوستي معمولي. ولي اون هي ميومد جلو تر و جلو تر. نمي گم من بي تقصيرم. خودم هم نقش اول اين ماجرا رو دارم. ولي شد. ولي من فقط تو رو دوست دارم. تو رو دوست دارم.
و من فقط كاميار و نگاه مي كردم. با لپاي قرمز. لپهايي كه از حرارت مي سوزخت. و با تني كه دباره تب كرده بود.
به چشماي كاميار نگاه مي كنم چشمايي كه هيچ وقت به من دروغ نگفتن. به خودم فكر مي كنم. به دو دليا و ترديد هاي خودم. به كاميار كه چي فكر ميكنه؟ به زمان. به ثانيه هايي كه دارن ميگذرن و منو از فراز به فرود و از فرود به فراز راهنمايي مي كنن. و نمي دونم كه سرنوشت من قراره كجا باشه؟؟؟؟؟؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٧/٩ - تارا
از وقتی که بر گشتم تهران زبونم بند اومده. تا حالا ده بار صفحه رو باز کردم که چیزی بنویسم نتونستم. نمی دونم چی بگم. می خوام در مورد خود و کامیار اتفاقاتی که بینمون افتاد چیزی بنویسم ولی این چند روزه اونقدر با کامیار بحث و جدل و گفتمان داشتیم که فعلا ذهنم و اونا مشغول کرده.
می دونم که که هنوز دوسش دارم ولی الان وجودم نصفش عشق نصفش نفرت. از اینکه اگه بخوام برگردم و باز با خواهراش رو برو بشم تب به جونم میفته. تمام تنم شروع میکنه به لرزیدن و یه عرق سردی به تنم میشینه.
خیلی عصبیم. فقط میخوام پاچه بگیرم. اینقدر رو خودم کار کرده بودم. اینقدر اروم شده بودم. ولی باز شدم تارای ۹ ماه پیش. هر چی ریسیده بودم پنبه شد. بد جوری این وسط گیر کردم. بد جوووووووووووووووووووورییییییییییییییییی
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٧/٥ - تارا جای همه دوستان خالی مسافرت خیلی خوبی داشتم. کلی از جا ها رو دیدم . یه عالمه هم دلم برای ایران خودمون سوخت که با این همه قشنگی چقدر داره در جا میزنه.
این موناکویی که همه مردومون دنیا میگن چقدر قشنگه هیچ چیزی بیشتر از رامسر خودمون نداره فقط یه دستی رو سر و روش کشیدن اونم به کمک پولی که سیستم بانکداری قویشون به دست اوردن. تازه این سیستم هم بیشتر از 50 سال نیست که راه افتاده ولی اوضاع کشور حسابی عوض کرده.
حالا ما با این همه منابع و استعداد کجاییم و اونا کجان؟؟
من رفتم سفر
. فکر کنم نتونم تا دو هفته دیگه سر بزنم.
